تبليغاتX
http://www.site.com/23.mp3 وبلاگ شخصی من
وبلاگ شخصی

اگه صفا کردین و خاطرات خوشتون زنده شد نظر بدین

دوستان عزیزم عید خوبی داشته باشید        یاعلی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 


قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا و از که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما


گرد بام و در من


بی ثمر می گردی

 
انتظار خبری نیست مرا

نه زیاری ، نه ز دیار و دیاری ، باری

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصدک تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گویند

که دروغی تو دروغ

که فریبی تو فریب


قاصدک هان ، ولی آخر ایوای


راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام ، آیا کجا رفتی آی ،

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جایی ، در اجاقی ؟

طمع شعله نمی بندم

خردک شوری هست هنوز ؟

قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روزدر دلم می گریند .

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 آبان1389ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها


من دچار خفقانم
خفقان...
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم ، آی
آی با شما هستم این درها را باز کنید
من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی ...
سر کوهی...
دل صحرائی ...
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند

فریدون مشیری

فرستنده مطلب : آشنا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 آبان1389ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 


عمری گذشت درغم هجران روی دوست مرغم درون اتش و ماهی برون اب

حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی پیری رسید غرق بطالت پس از شباب


از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد کی میتوان رسید به دریا از این سراب


هرچه فراگرفتم و هرچه ورق زدم چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب

هان ای عزیز فصل جوانی بهوش باش در پیری از تو هیچ نیاید بغیر خواب

(امام خمینی)

فرستنده مطلب : سید منصور موسوی سپهر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 آبان1389ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 

نوشته بر در فردوس کاتبان قضا
نبی رسول و ولیعهد حیدر کرار
ز نام اوست معلق سما وکرسی عرش
ز ذات اوست مطبق زمین بدین هنجار
علی امام علی ایمن وعلی ایمان
علی امین علی سرور علی سردار
علی علیم و علی علم و علی اعلم
علی حکیم و علی حاکم وعلی مختار
علی نصیر و علی ناصر و علی منصور
علی مظفر و غالب علی سپهسالار
علی عزیز و علی عزت و علی افضل
علی لطیف و علی انور و علی انوار
علیست فتح فتوح و علیست راحت روح
علی است بحر سخا و علی است کوه وقار
علی سلیم و علی سالم وعلی مسلم
علی قسیم قصور و علی است قاسم نار
علی صفی و علی صافی و علی صوفی
علی وفی و علی صفدر و علی کرار
علی نعیم وعلی نعمت و علی منعم
علی بود اسدالله قاتل الکفار
علی ز بعد محمد زهر که هست به است
اگر تو مومن پاکی بکن بر این اقرار
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 آبان1389ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 

 

 

ترانه ی « سفر به خاطر وطن »

ترانه و طرح آهنگ : نادر ابراهیمی

تنظیم كننده برای اركستر  و رهبر گروه نوازندگان : فریدون شهبازیان

خواننده : محمد نوری

(این ترانه بوسیله گروه خوانندگان خردسال و نوجوان رادیو نیز خوانده شده.)

 

 

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس                 چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم

 

ما برای بوسیدن خاك سر قله ها                    چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم

 

ما برای آنكه ایران        گوهری تابان شود         خون دلها خورده ایم

                                                               خون دلها خورده ایم

 

ما برای آنكه ایران         خانه خوبان شود          رنج دوران برده ایم

                                                                رنج دوران برده ایم

 

 

ما برای بوئیدن بوی گل نسترن                       چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم

 

ما برای نوشیدن شورابه های كویر                  چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم

 

 

         ما برای خواندن این قصه عشق به خاك            خون دلها خورده ایم

                                                                        خون دلها خورده ایم

 

         ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك               رنج دوران برده ایم

                                                                         رنج دوران برده ایم

 

 منبع: سایت شخصی آقای ابراهیمی

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 آبان1389ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 

اين مطلب بخشي از يكي از نامه‌هاي نادر ابراهيمي به همسرش است  توصيه مي شود كه همه زوج‌ها اين نامه را چندين بار و نه به‌تنهايي كه با هم و در كنار يكديگر ‌ بخوانند.

هرچند نوشته های او، نه فقط برای زوج ها، که به خودی خود و برای همگان زیبا و سرشار از معانی است.

نادر ابراهیمی داستان نویس معاصر ایرانی است 

او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمينه‌هاي فيلم‌سازي، ترانه‌سرايي، ترجمه، و روزنامه‌نگاري نيز فعاليت کرده‌است.

همسفر!

در اين راه طولاني كه ما بي‌خبريم

و چون باد مي‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هايمان با هم باقي بماند

خواهش مي‌كنم! مخواه كه يكي شويم، مطلقا

مخواه كه هر چه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت

دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن

 تو نيز باشد

مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم

يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را، يك رنگ را

و يك شيوه نگاه كردن را

مخواه كه انتخابمان يكي باشد،

سليقه‌مان يكي و روياهامان يكي.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن،

ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست.

و شبيه شدن دال بر كمال نيست، بلكه دليل توقف است

عزيز من!

دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده

است، واجب نيست كه هر دو صداي كبك، درخت نارون، حجاب

 برفي قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست

داشته باشند.

اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا

 معشوق و يكي كافي است.

عشق، از خودخواهي‌ها و خودپرستي‌ها گذشتن است اما، اين

سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست .

من از عشق زميني حرف مي‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است

نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري.

عزيز من!

اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يكي نيست، بگذار يكي نباشد .

بگذار در عين وحدت مستقل باشيم.

بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم..

بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز كه مورد اختلاف ماست

، بحث كنيم ،اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدي

 برساند.

بحث، بايد ما را به ادراك متقابل برساند نه فناي متقابل .

اينجا سخن از رابطه عارف با خداي عارف در ميان نيست .

سخن از ذره ذره واقعيت‌ها و حقيقت‌هاي عيني و جاري زندگي

 است.

بيا بحث كنيم.

بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم.

بيا كلنجار برويم .

اما سرانجام نخواهيم كه غلبه كنيم.

بيا حتي اختلاف‌هاي اساسي و اصولي زندگي‌مان را،

در بسياري زمينه‌ها، تا آنجا كه حس مي‌كنيم

دوگانگي، شور و حال و زندگي مي‌بخشد نه پژمردگي و

افسردگي و مرگ، حفظ كنيم.

من و تو حق داريم در برابر هم قدعلم كنيم و حق داريم بسياري

از نظرات و عقايد هم را نپذيريم.

بي‌آن‌كه قصد تحقير هم را داشته باشيم .

 

 

عزيز من! بيا متفاوت باشيم.

 
 
 
فرستنده مطلب: خانم سپیده سادات مهدوی
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 آبان1389ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 

سكوت آب
می‌تواند
خشكی باشد و فرياد عطش؛
سكوت گندم
می‌تواند
گرسنگی باشد و غريو پيروزمندانه‌ی قحط؛
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است
اما سكوت آدمی فقدان جهان و خداست؛
غريو را
تصوير كن!

فرستنده مطلب (ماندگار)

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 

 

چه ميهمانان بي دردسري هستند عاشقان

 

نه به دستي ظرفي را چرک ميکنند نه به حرفي دلي را آلوده

 

 تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 

عشق تمرین نیایش است

و نیایش تمرین سکوت.


( آنتوان دو سنت اگزوپری)

 

         

همه چيز اگر گاهي تيره مي نمايد / باز روشن مي شود زود /

 تنها فراموش مكن / كه اين حقيقتي است /

باراني بايد تا كه رنگين كماني برايد /

 خورشيد دوباره خواهد درخشيد / خيلي زود خواهي ديد

 

             

مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...

هيچ کسي به او کار نمي داد همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...

يک شب که مداد رنگي ها توي سياهي کاغذ گم شده بودند.

مداد سفيد تا صبح کار کرد...

ماه کشيد.مهتاب کشيد و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد

 صبح توي جعبه ي مداد رنگي جاي خالي اوبا هيچ رنگي پر نشد

 

          

براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست.

 لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي.

پرهايش را بزن...

خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند

 

              

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 

 زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند.

                                                                          

قلب، دانشمندترين فلاسفه و دانايان است, كسيكه صاحب قلب پاك باشد به نصيحت حكما احتياجي ندارد (ژان ژاك روسو) در كارهاي دشوار نشاط بسيار وجود دارد (پاستور)، آنكه پرنده نيست نبايد بر پرتگاهها آشيان سازد (نيچه)

                                                                          

هر گاه ديدي در اوج قدرت هستي به حباب فکر کن

                                                                           

دکتر علي شريعتي:در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند، و بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست

                                                                          

 هلن كلر مي گويد:'' هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم

        ارسال شده توسط:  اکبرزاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 

عاشق که سرشته از حقیقت گل (Gel) اوست

                               از دوست نخواهد به حقیقت جز دوست

 

حق از همه رو گر چه هویداست ولی

 

                       پنهان بود از کسی که در عشق دو روست

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 

چشمانمان را بر گذر قاصدکها باز کنیم که زمان ساز سفر میزند/

 

دست به دست هم دهیم و دلهایمان را یکی کنیم /

 

 بی هیچ پاداشی حراج محبت کنیم/

 

باور کنیم که همه ما خاطره ایم/

 

دیر یا زود رهگذر قافله ایم...

 

                

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 

هنوز ما را اهلیت گفت نیست. کاشکی اهلیت شنودن بودی. تمام گفتن باید و تمام شنودن!

بر دلها مـُهر است و بر زبان ها مـُهر است و بر دل ها مـُهر است.


مقالات شمس

سید منصور

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 

سلام

 روح سید خلیل شاد و یادش گرامی


چشم دل باز کن که جان بینی آنچه نادیدنی است آن بینی


وقتی که منصور حلاج را به امر معتصم خلیفه ی وقت هزار تازیانه

 زدند در وی تأثیری نکرد٬ او را روانه چوبه دار ساختند.

در راه درویشی از وی پرسید که عشق چیست؟

گفت: امروز بینی و فردا بینی و پسفردا بینی. یعنی امروز بکشند و دوم جسم سوزانند و سوم خاکستر جسم بر باد دهند.

غلامش وصیتی خواست.

فرمود: نفس را به چیزی مشغول دار وگرنه او تو را مشغول گرداند.

پسرش گفت: ای پدر مرا وصیتی کن.

فرمود: چون جهانیان در اعمال کوشند تو در چیزی کوش که آن علم حقیقت است.

در راه که می رفت می خرامید با بندهای گران و نعره زنان می گفت:

حق حق حق

تا به زیر دارش بردند بوسه بر دار زد و گفت:


معراج مردان عشقست

یاعلی و خدانگهدار

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 

 

                      یا علی


نه مراست قدرت آنکه دم زنم از جلال تو یا علی

 

نه مرا زبان که بیان کنم صفت کمال تو یا علی

                        *  *  *

شده مات عقل موحدین همه در جمال تو یا علی

                      
چو نیافت غیر تو آگهی ز بیان حال تو یا علی

                       *  *  *

نبرد به و صف تو ره کسی مگر از مقال تو یا علی

 

      

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 

              

                                      ياعلي  



                    بسم الله النور 

                   يا علي جان موسم تشنه لبي است
                                                                       جان من لبريز يارب ياربي است

 
                  من چه گويم يا علي از عشق تو؟
                                                                      روح من شد منجلي از عشق تو

 
                  تحفه عشقت جنونم مي دهي
                                                                      درد و غم از حد فزونم مي دهي


                  با نگاهت باز خوابم مي کني
                                                                     مست و مخمور و خرابم مي کني


                 شيعه چشم تو بودن ساده نيست
                                                                     رمز آهت را گشودن ساده نيست


                اي علي جان مرا محزون مکن
                                                                     از دو چشمم عشق را بيرون مکن


               مونس بي همدمي هايم تويي 
                                                                    مقتداي دين و دنيايم تويي

 
              بارها در چاه افتادم ولي
                                                                    دست من را مي گرفتي اي علي

 
             چاه بي تو مثل من تنها شده
                                                                   بغض من در چاه صبرت وا شده


             ده مرا يک جرعه اي زان مي علي
                                                                   سوختن در عشق تو تا کي علي؟

 
            يا علي در اشتياقت سوخت دل
                                                                   صبر را کاش از تو مي آموخت دل


           بين خون و خنجرم مگذار باز 
                                                                   خوار و خسته بر درم مگذار باز


           رد مکن دست مرا ، برگير علي
                                                                   با مريدان عشق از سر گير علي


          تشنه ام مگذار بر دريا علي
                                                                  جامي از عشقم بنوشان يا علي


          آخر اين دل فارغ از عشقت دل است؟
                                                                  زندگي بي مهر مولا مشکل است


          اي علي " لولاک هلکنا " بدان 
                                                                   پس نگاهت را مگير از بي کسان

 
          گفت پيغمبر سعادتمند بود
                                                                    هر که دارد حب مولا در وجود

 
         مهر مولا را نصيبم کن خدا
                                                                    بيش از اينها نا شکيبم کن خدا

 

                    

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 

یک روز رسد غمی به اندازه کوه! یک روز رسد نشاطی به اندازه

دشت !

افسانه زندگی چنین است عزیز در سایه کوه باید از دشت

گذشت. 

 

         

 

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیس زیبا نخواهد

 شد / از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیس

است.

اهورا مزدا

             

بیستون کندن فرهاد نه کاریست شگرف / شور شیرین به سر

 هر که فتد کوه کن است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 

خورشید باش که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی

 (زرتشت)

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 

می دانی... این روزها خسته ام..رها شده در دلواپسی های روزگار / روزگار می گذرانم با پرسشی در ذهن: تا

 ناکجا آباد احساس وعقل پیش می روم صورت احساس را سیلی محکمی می نوازم وبغض در گلو در پیشگاه

عقل سر تعظیم فرود می آورم تنها نا باورانه در مه سکوت می کنم برق چشمانم را مدتهاست که به خزان

 شبهای تاریک فروخته ام......... نهراس از من من خود نیز از دورنگی ها...دروغ ها...گناه ها بیزارم و مانند

 تو وفا...عشق و عاطفه را دوست دارم مرا شریک خود بدان که اشکهایت را دوست ندارم ولی شادیت و

 لبخندت را دوست دارم ........... کسانی که زندگی را بستری از گلهای سرخ می دانند همیشه از خارهای آن

شکایت دارند.

         

آن وقت که دوستمان بدارند لجبازی میکنیم.......وبرای آن چه از دست رفته افسوس میخوریم.........

میگویند عاشقی یک روز است و پشیمانی اش هزار روز...... من هزار روز است که پشیمانم که چرا یک

 روز عاشق نشدم 

 

جملاتی از یک انسان خوش قلب وخالص


سلام

کاش خلوت تنهاييم را مي توانستم با کسي قسمت کنم

باید احتمال نبودن لحظه بعدي رو به همه داد شايد بيشتر از اين قدر همديگر را دانستيم

دلم هميشه تنگ است چون براي دل من هيچ قانوني نيست ودنيا جاي اين بي قانوني نيست

.....خوب و مهربان من هميشه درپناه حق سربلند وپيروز بمان وبه مهربانيت ادامه بده

هميشه باحق باش وبدان که حق هم هميشه با توست

علي يار ونگهدارتون باشه

جملات زیبا و صادقانه ای بود که دلم نیومد به این سادگی ازش بگذرم حیف بود که فقط من بخونمشون


 

          

                                            فردا   نه   امروز

 

به جای دسته گلی كه فردا برای قبرم نثار ميكنی امروز با شاخه گلی كوچك يادم كن

 به جای سيل اشك كه فردا به مزارم می ريزی امروز با تبسمی شادم كن

 به جای آن متن های تسليت گونه كه فردا در روزنامه ها برام می نويسی امروز با پيام كوچكی خوشحالم كن

 من امروز به تو نياز دارم نه فردا......

                       هرچند تو آن اشک را هم نخواهی ريخت..............!!!

سعی کن زندگی ات بر پایه صداقت استوار باشد
عوارض دروغگویی:

۱-عادت میشود  ۲-بالاخره گیر می افتید ( زبان بدن دروغ زبان را لو می دهد )     ۳-اعتماد را سلب می کند      ۴-روی دستگاههای عصبی تاثیر منفی می گذارد و همیشه باعث اظطراب میشود      ۵-رشد درونی را متوقف می کند      ۶-روابط را تخریب می کن

 

خزان و بهار


گاهي زندگي تبديل به خزان زردي مي شود و بعد از آن زمستاني نه چندان طولاني

ولي تا حال شده بهار بميرد و هرگز نيايد؟

پس هر خزاني را به اميد بهارش سپري کن و.......

شکست را آنقدر شکست بده تا از تو شکست بخورد

جملاتی زیبا از جبران خلیل جبران :


قاتل جسم به خاطر قتلش قصاص می شود اما قاتل روح نه...!       

   *    *    *

آیا خشونت با زشتی اش بهتر از خباثت با نرمی و لطافت نیست...؟

    *    *    *

کسی که تو را به معبد دردهایش راه نمی دهد نمی تواند تو را به خانه دوستی اش راه دهد ....

     *    *    *

اراده بشر مشیت الهی را تغییر نمی دهد چنان که منجمان نمی توانند مسیر ستارگان را تغییر دهند...

        *    *   
بر سر در منزلم نوشتم ((تقلیدهایت را بیرون بگذار و داخل شو )) دیگر هیچ کس به دیدارم نیامد...

      *     *     *

بیزارم از جماعتی که درشتی را شجاعت و نرمی را ترس می پندارند . بیزارم از جماعتی که پر حرفی را دانش و سکوت را نادانی و ظاهر سازی را هنر می پندارند...

        *     *     *

آنگاه که برای همسایه ات درد دل میکنی پاره ای از قلبت را به او می دهی . اگر بزرگ منش باشد سپاسگذار توست وگر نه تو را کوچک می شمارد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط سید حبیب افشار  | 

سلام/ شاید اصلا نیازی نبود که وبلاگ شخصی داشته باشم ولی امروزه برای داشتن ارتباط و نوشتن مطالب متنوع و عقاید شخصی نمیشد که از وبلاگ گروه استفاده کرد از این به بعد در وبلاگ ندای داود فقط از مطالب تخصصی تنبور خواهم نوشت و بقیه رو تو  وبلاگ شخصی خودم/امیدوارمکه ازاین طریق بتونم کار فرهنگی هر چند ناچیزی صورت بدم البته با کمک عزیزانی مثل شما/ یاعلی

از دوستانی که در این امر به من مشاوره دادند متشکرم مخصوصا جناب سید منصور

          

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط سید حبیب افشار  |